خرید بک لینک

درباره سایت

هر روز

امکانات وب

هَمِ هَمِ چی دانه

مِی رازه خوانه

دانه باز مِی دیل ،تی جایه

اوچوم سیاهه

اوچوم...

یک بار، دوبار،سه بار... . دوباره صدا پخش میشه.هوای تازه صبح مازندران شده شبیه صبح های گیلان.شده هوای راه رفتن روی سبزه های خیس بارون خوردش.شده شبیه چایی های دم کشیده دارچینی تلخ . شده رقص پاهام رو خاک تازه، بازی موهام تو دستِ باد و آوازِ تو، تو گوشم.

تموم.صدا قطع شده.اما من اینجا نیستم.

-سلام،من خونه نیستم،لطفا پیغام خود را بگذارید.

برچسب: نویسنده: اشکان رستمیان تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 21:02

می خوام از فاصله رد شم

بگم هیچ فاصله ای نیست

بگم این دوری غربت

برامون شکل گذر نیست

بگم این تنهایی هامون

می مونه پشت یه دیوار

می شه پنهون تویِ حجمِ ،

تلخ و سنگینِ یه رویا.

بزار از فاصله رد شم...

98.8.22-10:30

برچسب: نویسنده: اشکان رستمیان تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 21:02

بذار برات بگم؛

دلتنگی آدمی مثه باده،میگذره...

چند شب پیش داشتم آلبوم «سکوت سرشار از ناگفته هاست»از «شاملو» رو گوش می دادم که یهو رسید به اینجا و «شاملو» گفت:دلتنگی آدمی را باد ترانه ای خواهد خواند... و من اینجا بود که فهمیدم تو اوج هر حال خوب یا بد یهو بلند میشه و میاد و دلت رو زیر و رو می کنه .و وقتی دگرگونت کرد، خودش بدون توجه به حالت بلند میشه و می ره.

برچسب: نویسنده: اشکان رستمیان تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 21:02

رهایی یافته ام از بند ظلم - خشم.. و آن گونه که زیبا و لذت بخش است خواهم زیست. آرام شده ام،حتی خونِ در رگ هایم از آتشفشان کمتر شده.دوست می دارم و بخشیده ام،همه چیز را « زندگی را». و از بند زندگی آزاد شده ام و دراین جا نیستم.. رفته ام..

«نفس را به دست خویشتن مهار کنید.شادی کنید به پایان امیال.» بودا

برچسب: نویسنده: اشکان رستمیان تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 21:02

دیروز در مرحله ی اول تمرین خوب پیش رفته ام.یعنی می شود گفت راضی بوده ام.سعی کردم از اولین نفری که اطرافم است شروع کنم و بعد برسم به دیگران. دیروز آزاد شدن انرژی در بدنم معنای خیلی متفاوتی داشت :یکی اینکه ذهنم تمام خستگی و انرژی های منفیش را بیرون کرد و دوم اینکه فهمیدم باید هر هفته این انرژی های منفی رو با انرژی مثبتا تمیز کنم،مثلا هفته ای یک بار.و حرف ها و کلمات را هم هر روز در دایره ی ذهنم محدود می کنم و مراقب خیلی چیزها هستم. و باید اضافه کرد هنوز خیلی مونده.

برچسب: نویسنده: اشکان رستمیان تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 21:02

ما آدم ها خوب بلدیم فرار کنیم. از زندگی- از حس ها -از احساسات و دنیایی که نمی خواهیمش.. . مدام در پی گذر هستیم. گذری که گاهی می گویی:اره .فردا باید این کار را انجام بدهم و اصلا وقت ندارم - فردا باید

برچسب: نویسنده: اشکان رستمیان تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 21:02

_ دارم بهرام گوش می دم و به جنبه ی دیگر زندگی فکر می کنم و می روم(بله! منظورم با بهرام است.)بهرام میگه: همش در حال جنگ هستیم حتی در... و یه لحظه، تنها در یک لحظه یه چیز به سرعتِ رد شدن یک نور از ذهنم

برچسب: نویسنده: اشکان رستمیان تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 21:02

-بوی هوا نفسم را گرفته.دیگر هوا سرد نیست تا از آن شکایتی کنم.سرمایی نیست که بدنمان را جمع کند در خودش و صدای اهنگ های ناهنجاری نیست که از بیرون به خانه بیاید.همه راکد مانده اند.سکوت را در حجم تلخی های شب ها حس می کنم.شب های نصفه ی زمستان.

-باهار اما حالش خوبه!درختا دارن لباس نو می پوشن و سفیدی لباسا شون برام شده لبخند هر ساله.

پ.ن: -مدتی شاهین نجفی و بهرام گوش نمیدم. تا زمانی که بتونم دوباره چشمان بسته از حقایق را باز کنم و روبه رو شوم با هوا و زندگی.

برچسب: نویسنده: اشکان رستمیان تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 21:02

صفحه بندی